![]() |
![]() |
|
| هرکس به طریقی دل ما می شکند .... |
|
يک مرکز خريد، وجود داشت که زنان مي توانستند به آنجا
بروند و مردي را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد، اين مرکز پنج طبقه داشت، و هر چه که به طبقات بالاتر مي رفتند خصوصيات مثبت مردان بيشتر مي شد . اما اگر در طبقه اي دري را باز کنند بايد حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط يک بار مي تواند از اين مرکز استفاده کنند . روزي دو دختر که با هم دوست بودند به اين مرکز خريد رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پيدا کنند . در اولين طبقه ، بر روي در نوشته شده بود:اين مردان شغل وبچه هاي دوست داشتني دارند. دختري که تابلو را خوانده بود گفت : خب، بهتر از کار نداشتن يا بچه نداشتن است ولي دوست دارم ببينم بالاتري ها چگونه اند؟ پس رفتند. در طبقه دوم نوشته شده بود : اين مردان شغلي با حقوق زياد، بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند . دختر گفت: هوم م م ، طبقه بالاتر چه جوريه ... ؟ طبقه سوم : اين مردان شغلي با حقوق زياد ، بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند ودر کار خانه هم کمک مي کنند . دختر : واي ...، چقدر وسوسه انگيز ، ولي بريم بالاتر . و دوباره رفتند . طبقه چهارم : اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني دارند . داراي چهره اي زيبا هستند، همچنين در کار خانه کمک مي کنند و هدف هاي عالي در زندگي دارند. آن دو واقعا به وجد آمده بودند. دختر : واي چقدر خوب . پس چه چيزي ممکنه طبقه آخر باشد ! آنها گريه کردند. پس به طبقه پنجم رفتند ، آنجا نوشته شده بود : اين طبقه فقط براي اين است که ثابت کند زنان راضي شدني نيستند. از اين که به مرکز ما آمده ايد متشکريم و روز خوبي را براي شما آرزومنديم . !!! † † † سن سیز † † † |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 16:34 توسط Frend |
|
خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ... خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ... خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيری ... خيلی سخته که عيد رو ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر مي کنی به خاطرش زنده ای ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره ... خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : ديگه نمی خوامت † † † سن سیز † † † |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 فروردین1386ساعت 1:5 توسط Frend |
|
نمي دانستم هجرانت چنين تلخ و غم انگيز است صفای عشق تو دل را جلای تازه می بخشيد تو با من يکدل و يکرنگ و خوش سودا نخواهی شد قفس تنگ است و مرغ دل پريشان حال و گريان است من از شوق حضورت در شبی خورشيد را ديدم تو با دست جفا و نامردی آمدی. آری تو زنجير محبت را به پای قلب من بستی † † † سن سیز † † † |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 17:59 توسط Frend |
|
|
صفحه نخست قاصدکم آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| دوستام |
|
Gangcity Gha3dak نادیا و شایان روح باران عاشقانه ها نیوشا این تویی نه من ! |
|
RSS
|